Quick Navigation: Home - Facebook - Twitter - Last.fm
Showing posts with label Confessions on The Blog Floor. Show all posts
Showing posts with label Confessions on The Blog Floor. Show all posts

Tuesday, May 30, 2017

1620 - High Score Sheet or 12 years of Blogging as an Idiot

I just realized that it's been more than 12 years
that I have been having this blog.

It's the official personal inscribed history;
Of what I was
What I have been
and how I become what I am today!

Walking through life,
Witnessing what I witnessed,
Unloading the burden of thoughts in my head
Or the burden of expectations I lifted on my shoulders
Through writing short or long posts...
Along with the people that I met,
Decisions that I made,
Things that I did,
Things that I didn't,
Everything that makes me be what I am today,
It's all been such an adventure!

And today I am in peace with myself, within my character,
Whether I am a peaceful person or not is another story!

I'm glad that I have kept a somehow poetic journal out of every single occasion
while when I look back at old fellow bloggers,
they mostly do not exist anymore,
Not just physically, but even their pages, their histories are now forgotten history!
Yeah... That's the issue with people;
They don't know it but they really don't value their own personality.
Or maybe it's because they do not find something valuable deep down within.
Feeling ashamed? Stupid? Childish?
Maybe...
That doesn't matter, The only thing that matters is that
When they don't truly value themselves,
How are they gonna value you?
or what remains as a reason for you to value them?

And now I'm glad that I valued every single occasion,
the good times, The tough times,
the nightmarish days,
the vividly gloomy nights.

I got no regrets
I got absolutely no regrets!

***

Writing them was something,
To be screaming and singing them out loud is,
Utterly, completely something else!

Bobby will have his revenge on the world!

P.S. Never wrote a post spontaneously, and without prior intention. and now I did!
همین الان به این قضیه پی بردم که بیشتر از 12 ساله
که این وبلاگ رو دارم!

تاریخ مکتوب شخصی رسمی
از اون کسی که بودم
اون کسی که بوده ام
و چطور کسی شدم که امروز هستم!

قدم برداشتن در طول زندگی
شاهد چیزهایی که شاهدشون بودم
خالی کردن بار سنگین افکار از مغزم
یا وزن سنگین توقعات روی شانه هایم
بوسیلهء نوشتن پست های کوتاه یا بلند،
به همراه آدم هایی که ملاقات کردم
تصمیماتی که گرفتم
چیزهایی که انجام دادم
چیزهایی که انجام ندادم
و خلاصه تمام آن چیزهایی که از من چیزی ساخت که هستم،
همه و همه یه ماجراجویی حسابی بوده!

و امروز با خودم در صلح هستم، با کاراکتر خودم،
اینکه من یه شخصیت صلح طلب هستم یا نه، قضیه اش چیز دیگه ایه!

***

خوشجالم که یه ژورنال بعضا شاعرانه از هر قضیه جمع آوری کردم
اون هم وقتی که به گذشته و به "هم بلاگری" هام نگاه می کنم
می بینم که اون ها دیگر وجود ندارند
نه فیزیکی حتی صفحه هاشون، تاریخ زندگی شون، تاریخ فراموش شده است!
آره! مشکل آدم ها هم همینه؛
خودشون هم نمی دونن، ولی واقعا ارزش شخصیت شون رو نمی دونند.
یا شاید به این دلیل که بعضا چیز ارزشمندی در عمق شون پیدا نمی کنند.
شاید احساس شرم می کنند؟ احساس حماقت؟ احساس بچگانه بودن؟
شاید...
این مهم نیست، تنها چیزی که مهمه اینه که
وقتی اون ها ذاتا برای خودشون و کارهاشون ارزش قائل نیستند
چطور می خواند برای تو ارزش قائل باشند؟
یا اصلا چه دلیلی باقی می ماند برای تو که برای آن ها ارزش قائل شوی؟

من خوشحالم که برای هر قضیه ارزش قائل بودم،
زمان های خوب، زمان های سخت،
روزهای کابوس وار،
شب های به وضوح تیره

من هیچ پشیمانی ای ندارم،
من مطلقا هیچ پشیمانی ای ندارم!

***

نوشتن از آن ها یک چیز بود،
داد کشیدن و بلند بلند خواندن شان
کلا، تماما چیز دیگریه!

و بابی بالاخره انتقامش را از دنیا خواهد گرفت!

پی نوشت: هیچ وقت چیزی رو این طور خود به خودی و بدون انگیزهء قبلی ننوشته بودم که نوشتم!

Friday, August 19, 2016

1614 - Stranger than fantasy

By choosing to succumb
to the crazed heat of that special moment
I got to do what I always despised it awfully
despite the pure excitement of it's nature!

Facing your own personal enemies
is not necessarily the best idea!
Something you find utterly pathetic, deep down in your guts
doesn't need to be given a try
even though it is the unreachable desire of so many others!

Aaaahhhh... Darn the mistakes that you won't feel proud when you do it,
Absolutely nothing else truly hurts me.
  
با انتخاب به تسلیم شدن
در برابر شور و هیجان و حرارت آن لحظه خاص
کاری رو کردم که با تمام هیجان فوق العاده اش
همیشه آن را به شدت پست می شمردم!

روبرو شدن با دشمن های شخصی ات
لزوما بهترین ایده نیست!
چیزی که تا ته ته عمق دل ات می دونی رقت انگیزه
به هیچ وجه نیازی به امتحان کردن نداره
گیرم که آرزوی دست نیافتنی خیلی ها هم باشه!

آه... امان از اشتباه هایی که از انجام دادنشون احساس افتخار به آدم دست نمیدهد،
مطلقا هیچ چیز دیگری من را حقیقتا آزار نمی دهد.

Tuesday, June 16, 2015

1611 - This is not happening in NY

What do you know?
I may be your "curly naked neighbor"!
 
شما چه می دانید؟
شاید من "همسایهء برهنهء فرفری" شما باشم!

Saturday, October 25, 2014

1599 - City Of Angels

Not "Falling away from Iranian roots",
it's even I have so much become a non-Iranian
That friends on Facebook do not even believe
I'm not in America or something!

"دور شدن از ریشه های ایرانی" هم نه
آنقدر با ایرانی نبودن خودم عجین شده ام،
که حتی رفقا در فیس بوک هم باور نمی کنند
من در آمریکایی جایی نیستم!

***
I walk down the streets,
thinking If I become what I become in this country,
There must be a chance I get to meet a lookalike.

... Just another failed attempt!
خیابان ها را می نوردم
در این فکر که اگر من هر آنچه شدم همه اش در این کشور بود
پس شانسی برای ملاقات یک آدم مشابه باید باشد.

...تنها یک تلاش خام دیگر!

Saturday, March 01, 2014

1593 - Heathen

Mistake,
were those right things that went wrong.

Why fear of committing it?
 
اشتباه،
همان چیزهای درستی بودند که حال غلط از آب در آمده اند.

پس چرا از انجام دادنشان بترسیم؟

Wednesday, January 15, 2014

1591 - Devil in Scarlett

Actually I like mistakes,
In Fact I want to do lots of them!
 
راستشو بخوای اشتباه ها رو دوست دارم،
در واقع می خوام تا می تونم اشتباه بکنم!

Wednesday, July 03, 2013

1561 - Serious as sick Tequila

...Nothing Personal,
I just hate them by default.
    
...خصومت شخصی ای در کار نیست،
من تنها به طور پیش فرض از ایشان بیزارم.

Tuesday, May 28, 2013

1528 - The Chase

When did I become what I am today?

One day I looked around
and saw people
whom I did not want to be like,
live alike,
and become another one like them.

The reason?
What sort of valued things
did they seemed to have or were in pursuit of,
which would be of an interest for me?

How did I do it?
I just went to find myself,
and get to know that damn "ME"!

Did it work?
Yes, so far!
I found myself,
I found my inner gift,
So I did not fear, nor hesitate,
and then I chose,
Based on my nature and character,
And still am!
  
از کی من اینی شدم که هستم؟
روزی که به اطراف نگاه کردم
و آدم هایی را دیدم
که نمی خواستم مثل آن ها باشم،
مثل آن ها زندگی کنم
و یکی مثل آن ها شوم.

دلیل آن؟
آن ها چه چیز دارای ارزشی داشتند
یا به دنبالش بودند
که حال من بخواهم آن ها را دنبال و تعقیب کنم؟

چطور این کار را انجام دادم؟
رفتم
و سعی کردم خودم را پیدا کنم
تا بشناسم آن "من" لعنتی را!

به جایی رسیدم؟
بله، تا حالا که اینطور بوده!
خودم را شناختم،
استعداد درونی ام را شناختم،
در نتیجه نترسیدم، شک نکردم و مردد نشدم،
و بعد برطبق طبیعت و ذات ام
 انتخاب کردم و هنوز می کنم!

Sunday, May 19, 2013

1513 - Anniversary of day I was watching MTV Austria

8 years blogging and
maybe the very first question that comes to my head is:
"So What?"
 
8 سال وبلاگ نویسی
و شاید اولین سوالی که در ذهن من می آید این باشد:
"که چی؟"

Saturday, April 27, 2013

1483 - Nocturne

I will fall in love,

Maybe another other time...
with some other person...
 
عاشق می شوم

شاید وقتی دیگر...
برای کسی دیگر...

Wednesday, April 24, 2013

1480 - So called Educated Fool!

I have studied at university!

I have academic skills!

I have studied 4 years and a half at university,
and I know pretty well,
what system is,
What's future like, and who it belongs to,
I know who are my colleagues tomorrow and
eventually how the future of me and my children are like,
and among whom it is going to shape!

I have a degree in:
"If you think, patience and endurance is only limited to only this 4.5 years, you're blind!"
with the highest grade!

Also my thesis' subject was:

"So many times, going the other way, known as  going astray,
not only is not necessarily a mistake,
but it's a vital choice to make!"
Which although brought up a lot of controversy,
but in reality it totally, strongly proved itself!

***

I have educated in University!
I have academic skills,
I am schooled,
You know...
I have truly educated,
Once for all!
  
من در دانشگاه درس خوانده ام!

من یک آدم تحصیل کرده ام!

من چهار سال و نیم در دانشگاه تحصیل کرده ام،
و خیلی خوب می دانم
سیستم چیست،
آینده چگونه و از آن کیست،
همکاران آیندهء من کیست اند و
نتیجتا جامعهء فردا چگونه است،
و آیندهء من و بچه های من چطور است
و در کنار چه کسانی قرار است شکل بگیرد!

من دارای مدرک:
"اگر فکر می کنی، صبر و تحمل تنها مال این 4 سال و خورده ای خواهد بود، کور خوانده ای!"
با رتبهء ممتاز می باشم!

موضوع تز من هم این بود:

"خیلی وقت ها راه مخالف رفتن، معروف به بیراهه زدن،
لزوما نه تنها یک اشتباه نیست،
بلکه یک امر حیاتیه!"
که گرچه باعث بحث و جدل های زیادی شد،
اما در عالم واقعیت حقیقت و درستی خود را قویا اثبات کرد!

***

من در دانشگاه درس خوانده ام!
من تحصیل کرده ام،
من یک فرد تحصیل کرده ام.
می دانی...
من واقعا تحصیل کردم
یک بار برای همیشه.

1479 - Rebel's life lasting Marathon

I think I should be more careful
when expressing feelings and thoughts,
since they come from not the bottom of my heart anymore,
but the heart of my bones.

Thus, they hurt those who can't keep up with them,
and make those who understand speechless, therefor looking dull,
and eventually distant.

***

I got loose from leash long time ago,
I am running as fast as I can
to satisfy my soul's desire to feel absolute freedom,
And there is thought of slowing down.
    
فکر کنم باید در بیان احساسات و افکارم
با احتیاط بیشتری عمل کنم،
از آن جا که آن ها نه از ته قلبم،
بلکه از قلب استخوانم نشات می گیرند.

آن ها در نتیجه تمام کسانی را که نمی توانند
خودشان را با آن ها تطبیق دهند آزار داده،
و تمام کسانی که آن ها را می فهمند را گنگ، مات و در نتیجه در نظرها احمق،
و در نهایت دور می کند.

***

من خیلی وقت پیش قلاده پاره کردم،
و همان قدر سریع می دوم
که بتوانم میل روحم به احساس کردن آزادی مطلق را راضی کنم!
و مسلما هیچ خیالی نسبت به کم کردن سرعت در سرم وجود ندارد.

1476 - Fundamentalism

Some people are born Iranian.
They can't be changed.

Some others are just happened to be Iranian.
They can be all that amazes Iranians.
  
بعضی ها ایرانی به دنیا میان،
چیزی نمی تونه اون هارو عوض کنه.

بعضی های دیگه تنها اتفاقی ایرانی شده اند،
آن ها می تونن تمام آن چیزی بشن که ایرانی ها رو شگفت زده می کنن.

Wednesday, April 17, 2013

1464 - Keeping my shoes put, This is no hollow ground

If I was as bitter as you,
Believe me, I would definitely be a part of this land's reality and future!
 
من هم اگر به تلخی شما بودم،
باور کنید حتما جزئی از حقیقت و آیندهء این سرزمین می شدم.

Sunday, April 14, 2013

1463 - four Corners of my mind

The More I learn,
The more I feel ignorant.

Basically I should be proud of this feeling,
but It is not like this.

Ignorance is truly hurtful.

If it doesn't hurt you,
it tortures those around you.
  
هر چه بیشتر یاد می گیرم،
بیشتر احساس نادانی می کنم.

قاعدتا باید به این حس افتخار کنم
اما ابدا اینگونه نیست.

نادانی واقعا آزار دهنده است.

اگر تو را آزار ندهد،
اطرافیانت را دغ مرگ می کند.

Tuesday, April 09, 2013

1451 - A Man With a naked Smile

There are times when
You are lost,
You are worried,
but then...
A clue is found,
And You smile.
  
یه وقت هایی هست
که گم میشی،
نگران میشی،
اما بعد...
یک راه حل پیدا میشه
و تو لبخند می زنی.
  
There come times when
You get laughed at,
You get teased,
You probably get hurt,
but after a while,
You smile!
  
یه وقت هایی میاد که
بهت می خندند،
مسخره ات می کنند،
احتمال زیاد آزرده میشی
اما بعد از چندی،
تو لبخند می زنی.
  
Later on
At some point,
You get intimidated this time
You get threatened.
It feels irritating
but then they all look desperate,
So you smile!
  
بعد از آن،
در نقطهء خاصی
آدم ها این بار به تو تشر می زنند،
می ترسانند ات،
باعث رنج و خشم تو می شوند
اما بعد می بینی آن فشار ها از سر ناامیدی است،
در نتیجه تو لبخند می زنی!
  
There comes the time,
When they can not stop you
Neither can deny your abilities,
So this time
they come to you with inevitable acceptance.
And you smile!
  
آن زمان بالاخره فرا می رسد
وقتی که نه می توانند تو را متوقف
و نه توانایی های تو را انکار کنند،
پس این بار
آن ها به سمت تو می آیند و از روی ناچاری قبولت می کنند،
و تو لبخند می زنی!
  
You keep trying,
pushing forward,
Walk the direction you chose,
you go through pains,
obstacles, scarcities,
and eventually overcome them,
Day by day You get closer a closer to the final success
You are inches away from laughing back at them
the final move is coming nearer
You can actually see it coming,
And you smile.
  
تو همچنان سعی می کنی،
و به جلو هل می دهی،
به مسیری که انتخاب کرده ای بیشتر قدم می گذاری،
درد ها می کشی،
به موانع بر می خوری، به کمبود ها می رسی،
و در آخر یکی یکی بر همهء آن ها پیروز می شوی،
روز به روز بیشتر و بیشتر به موفقیت اصلی نزدیک می شوی
و تو حالا تنها چند متر با خندیدن به آن ها فاصله داری
آن لحظهء آخر همچنان به تو نزدیک تر می شود،
حال دیگر آن را می توانی ببینی،
و تو لبخند می زنی.
  
And finally one day,
that very moment you have fought and waited for arrives,
When you can laugh back at them, so satisfyingly loud.
And you look at them...

You just look at them...

You don't laugh at them.
You just smile!
  
و بالاخره یک روز،
آن لحظه ای که منتظرش بودی و به خاطرش جنگیدی فرا می رسد،
لحظه ای که حالا تو می توانی به آن ها بخندی، آنقدر بلند که راضی ات می کند!
تو به آن ها نگاه می کنی...

تو فقط به آن ها نگاه می کنی...

تو به آن ها نمی خندی.
فقط لبخند می زنی!

Thursday, April 04, 2013

1437 - Toys

Maybe I enjoy mindfucking girls I don't see anything in them.
Those who are too blind or stupid to see and believe my disinterest.

Maybe I didn't know it and it was true!

But...
I never said I was into girls like her.

I never acted like a man, whom sex can make him a leashed dog, toward them!

All I'm sure of is that I was normal and weird,
that I was honest and secretive,
And I really don't need to be known to myself!
I know better than anyone of what's in there and how it likes to act!
   
شاید من از نمودن مغز دخترانی که در آن ها چیزی نمی بینم لذت می برم.
آنها که کور و احمق تر از آنند که بی علاقگی من را ببینند و باور کنند.

شاید من این موضوع را نمی دانستم و حقیقت داشته است!

اما...
من هیچ وقت نگفتم به دخترانی شبیه آنها  علاقه مندم.

در برابر آنها هیچ وقت مثل مردی رفتار نکردم که سکس می تواند او را سگ قلاده شده کند.

تمام آنچه مطمئنم این است که نرمال بودم و عجیب،
بی غل و غش بودم و مرموز،
و اینکه نیاز ندارم که به خودم شناسانده شوم!
من بهتر از هر کسی می دانم چه حسی آنجاست و چطور دوست دارد رفتار کند!

Monday, April 01, 2013

1425 - Cold on a hot spring day

How can one hide his disinterest in someone?
If I could, I would never be me!
  
چطور کسی می تواند بی علاقگی اش را نسبت به کسی پنهان کند؟
من اگر می توانستم که دیگر خودم نمی بودم!

Sunday, March 03, 2013

1399 - Freedom at 28

To all you virgins, as old as me
who are virgin out of hopelessness, and not by choice
Who demand a fuck:

This is my dick!
And What I do with it is SEX
not Charity!
 
برای تمام شما باکرگان، هم سن و سال من
که باکره اید نه به خاطر انتخاب شخصی، بلکه به خاطر امیدی که هیچ وقت به شما بسته نشده بوده،
برای شمایی که سپوزیدن طلب می کنید:

این شومبول منه!
و کاری که من باهاش می کنم سکسه،
نه خیریه دادن!

Saturday, February 23, 2013

1384 - Radio Nowhere

I'm not lost!

I'm just wandering in one of the wonderlands of this wonderful world
so many could never even dare to step into.
   
من گم نشده ام!

من تنها در یکی از سرزمین های عجیب این دنیای شگفت انگیز پرسه می زنم
که خیلی ها هیچ وقت جراتش را نداشته اند
در آن قدم بگذارند.

Quick Navigation: Home - Facebook - Twitter - Last.fm