Quick Navigation: Home - Facebook - Twitter - Last.fm
Showing posts with label Based on a true story. Show all posts
Showing posts with label Based on a true story. Show all posts

Tuesday, April 09, 2013

1451 - A Man With a naked Smile

There are times when
You are lost,
You are worried,
but then...
A clue is found,
And You smile.
  
یه وقت هایی هست
که گم میشی،
نگران میشی،
اما بعد...
یک راه حل پیدا میشه
و تو لبخند می زنی.
  
There come times when
You get laughed at,
You get teased,
You probably get hurt,
but after a while,
You smile!
  
یه وقت هایی میاد که
بهت می خندند،
مسخره ات می کنند،
احتمال زیاد آزرده میشی
اما بعد از چندی،
تو لبخند می زنی.
  
Later on
At some point,
You get intimidated this time
You get threatened.
It feels irritating
but then they all look desperate,
So you smile!
  
بعد از آن،
در نقطهء خاصی
آدم ها این بار به تو تشر می زنند،
می ترسانند ات،
باعث رنج و خشم تو می شوند
اما بعد می بینی آن فشار ها از سر ناامیدی است،
در نتیجه تو لبخند می زنی!
  
There comes the time,
When they can not stop you
Neither can deny your abilities,
So this time
they come to you with inevitable acceptance.
And you smile!
  
آن زمان بالاخره فرا می رسد
وقتی که نه می توانند تو را متوقف
و نه توانایی های تو را انکار کنند،
پس این بار
آن ها به سمت تو می آیند و از روی ناچاری قبولت می کنند،
و تو لبخند می زنی!
  
You keep trying,
pushing forward,
Walk the direction you chose,
you go through pains,
obstacles, scarcities,
and eventually overcome them,
Day by day You get closer a closer to the final success
You are inches away from laughing back at them
the final move is coming nearer
You can actually see it coming,
And you smile.
  
تو همچنان سعی می کنی،
و به جلو هل می دهی،
به مسیری که انتخاب کرده ای بیشتر قدم می گذاری،
درد ها می کشی،
به موانع بر می خوری، به کمبود ها می رسی،
و در آخر یکی یکی بر همهء آن ها پیروز می شوی،
روز به روز بیشتر و بیشتر به موفقیت اصلی نزدیک می شوی
و تو حالا تنها چند متر با خندیدن به آن ها فاصله داری
آن لحظهء آخر همچنان به تو نزدیک تر می شود،
حال دیگر آن را می توانی ببینی،
و تو لبخند می زنی.
  
And finally one day,
that very moment you have fought and waited for arrives,
When you can laugh back at them, so satisfyingly loud.
And you look at them...

You just look at them...

You don't laugh at them.
You just smile!
  
و بالاخره یک روز،
آن لحظه ای که منتظرش بودی و به خاطرش جنگیدی فرا می رسد،
لحظه ای که حالا تو می توانی به آن ها بخندی، آنقدر بلند که راضی ات می کند!
تو به آن ها نگاه می کنی...

تو فقط به آن ها نگاه می کنی...

تو به آن ها نمی خندی.
فقط لبخند می زنی!

Thursday, March 08, 2012

1202 - Tangled up in blue

Avoid me,
My thoughts are tempting and repressive.

You'll end up hurting yourself
if you are not adventurous enough.

از من دوری کنید،ا
افکار من وسوسه انگیز و سرکوب گرند.ا

اگر به اندازهء کافی ماجراجو نباشید،ا
تنها به خودتان آسیب خواهید رساند.ا

Friday, February 17, 2012

1201 - You never washup after your speeches

The Egyptian girl on the left,
gulped her sip of whiskey
And before she was able to talk,
she shook her index finger in disagreement
stopped us right there
took a breathe and said:

"NO! No! No! No!
Egyptians are not cool,
WE are cool!
Iranians are not cool,
YOU are cool!"

دختر مصری سمت چپی
ویسکی توی دهانش رو سریع پایین داد
و قبل از اینکه بتونه حرف بزنه
انگشت اشاره اش را به علامت مخالفت تکان داد
همونجا صحبتمون رو قطع کرد
و وقتی نفسش بالا آمد گفت:ا

ا"نه! نه! نه! نه!ا
مصری ها آدم های باحالی نیستند
مـــــا، آدم های باحالی هستیم،ا
ایرانی ها آدم های باحالی نیستند
شما دوتا، آدم های باحالی هستین!"ا

Wednesday, January 26, 2011

1065 - Mother Maria

I know that It's been a while that I haven't write a word,
that I am bummed out and silenced...

...But they shot my Kennedy a few days ago.

می دانم که چند وقتی است یک کلام ننوشته ام،
که خسته ام و خاموش...

...اما آن ها همین چند روز پیش "کندی" مرا با تیر کشتند.د

Saturday, October 23, 2010

1026 - New Recruit [Part I]

My brain is not functioning!
This great man, the charismatic character inside me
It's refusing to comply these days.

It doesn't respond
Doesn't do what I long to
Doesn't help me out in writing what I want to.
It doesn't even bow to alcohol
or even If I drown it in it,
it acts suicidal
terminates itself
and makes it useless!
It's kept me from thinking about new things
like it wants me to
edit and straighten all these megabytes of untold and unpublished stories of these past few years
before writing any new material!

***

It's been the story of my past days
Something that made me take a look at my previous notes and generally my past
which some age up to 4 years.
Remind me of myself again,
like that man inside me wanted to do so regularly!

Reminding those memories who were born out of severe observations
from my past relationships with weird people in different situations
containing personal experiments, so touching and of an evolutionary kind.

Notes which one could say they'd been carved with fingernails
or written with one's blood
consisting of some unusual, weird and dangerously bold and blunt feelings
with nothing to lose
yet true and explicit!
Stories of a cold, cruel man, who'd lost his belief
but determined
in such a low, dark and hopelessly gloomy atmosphere
who is holding on to a little beam of hope
but still dangling from the edge
hanging in there,
until he can take himself up at the right time and chance.

***

I passed by one of the faces of those years
shoulder to shoulder
I didn't look into his eyes
He was not paying attention and didn't realize.
I could have turned back, call him and greet him,
but it didn't matter even a bit!

because That glance
flashed back to some thing
some place
some time...

It was like a spark
like a pulse
which paralyzes brain in a snap
blackening the eye sight
and closing the eyelids firmly.
Gives you shock, shaking you
Like a jolt of electricity going through your body.

***

It was a wake up call!
As if I needed that!

All the acts of repulse, reject, building a wall in between, ignoring, leaving
and finally all those repels, driving 'em away, withdrawal, leaving behind and quitting
the kind of people and all the elements
who were the source of my disturbance, taking me down to my knees,
And getting them off my chest and my life, in that stormy period of life
and consequently the calm after,
had made me feel that:
Life is good!
All those good new people or better saying "different" ones
and my new obsession-free lifestyle
had calmed me down,
not even calm;
TAMED me
So dangerously
that had stopped me from thinking about the next step which was more of an importance!
like I had lost it completely
or have entirely forgotten about it
not only that but even my own self
and the person I was
and the reasons that made me put this could-ever-be tranquil kind of life
into a total turmoil!

But this man...
This second inner person
who's in charge for most of my actions
Disciplined me
and his magnetic personality
takes over my second character, the emotional one
made me think once again that...

مغز من به وظیفه اش عمل نمی کند!
این مرد بزرگ، این کاراکتر کاریزماتیک و پر جذبهء درون من
این روزها بنای ناسازگاری گذاشته است.

جواب نمی دهد!
کاری که می خواهم را انجام نمی دهد
کمک به نوشتن چیزی که می خواهم بنویسم، نمی کند.
حتی دیگر در برابر الکل سر خم نمی کند
یا اگر در آن غرقش کنم انتحاری عمل می کند
و خودش را از کار می اندازد
و به من فرصت سو استفاده نمی دهد!
از فکر کردن به چیزهای جدید مرا باز داشته است
انگار که از من می خواهد
قبل از هر نوشتهء جدیدی
چندین و چند مگا بایت از ناگفته ها و نوشته های پابلیش نشدهء این چند سال را
مرتب و منتشر کنم!

***

این داستان چند روز اخیر من بوده است
اتفاقی که مجبورم کرد نگاهی به نوشته های قبل و بطور کلی "گذشته ام" بیاندازم
که بعضا قدمتشان تا 4 سال هم می رود.
مرا دوباره یاد خودم بیاندازد
انگار که آن مرد درونم هر از گاهی بخواهد از من که این کار را انجام دهم!

به یاد آوردن خاطراتی که حاصل مشاهداتی سخت
از ارتباط با آدم هایی کاملا غریبه در برحه های زمانی مختلف
که حاوی تجربیاتی شخصی، تکان دهنده و متحول کننده بودند.

نوشته هایی که گویی بعضا با ناخن خراشیده شده
یا حتی با خون نوشته شده بودند
حاوی نوعی احساس غیرعادی، عجیب و به طرز خطرناکی بی باک و بی پروا
بدون چیزی برای از دست دادن
اما صریح و واقعی!
داستان هایی از یک مرد سرد و بی رحم که اعتقادش را از دست داده
اما مصمم
در فضایی شدیدا پست، تاریک و ناامید کننده
که به کورسویی امید چنگ انداخته و لبهء پرتگاه آویزان مانده است
و سعی می کند طاقت بیاورد
تا در فرصتی مناسب خود را بالا بکشد.

***

امشب از کنار یکی از آن چهره های آن سال ها گذشتم
شانه به شانه
در چشمانش نگاه نکردم
خوشبختانه او هم حواسش نبود و نفهمید.
برای یک لحظه، می توانستم برگردم و احوال پرسی کنم
اما حتی ذره ای اهمیت نداشت!

چون همین یک نگاه اجمالی
همین چشم به هم زدن
فلش بک خورد یه جایی،
به یک چیزهایی
در یک زمانی...

مثل یک جرقه
مثل یک پالس
که در لحظه ای مغز را از کار می اندازد
دیده را سیاه
پلک ها را محکم به هم می بندد.
انگار که برق از بدن رد شده باشد
فرد را دچار شوک می کند.

***

مثل یک بیدار باش بود!
انگار که به آن نیاز داشتم!

پس زدن، فاصله گرفتن، دیوار کشیدن، جدا شدن، برسمیت نشناختن، دست برداشتن
و بالاخره از خود راندن، فراری دادن، ترک کردن و دست کشیدن از تمام آن آدم ها،
و تمام آن المان هایی که آن روزها مرا تا سر حد به زانو درآمدن آزار می دادند
و کندن تمام آن ها از خودم و زندگیم در آن برحهء طوفانی
و تبعا آرامش بعد از آن،
در تمام این مدت به من القا کرده بود:
اوضاع خوب است!
تمام این آدم های "خوب" یا به توصیفی بهتر "متفاوت" این مدت
و بی دغدغگی زندگی اخیر و جدیدم
آرامم کرده بود
آرام که نه...
رامم کرده بود!
در حد خطرناکی که
مرا از برداشتن قدم مهم تر بعدی برحذر داشته بود!
انگار که گم کرده و
کاملا فراموشش کرده باشم
هم آن و هم خودم را که چه کسی بودم
و به چه دلیل زندگی ای که همیشه می توانسته آرام باشد را
به یک اغتشاش تام تبدیل کرده بودم!

اما این مرد...
این مرد دوم من
که کنترل اکثر رفتارهایم را در اختیار دارد
و تربیت مرا به عهده داشته است
و شخصیت پر جذبه اش
بر آن آدم دیگر احساساتی درونم چربش اساسی دارد
یک بار دیگر
مرا به فکر وا داشت که...د

Wednesday, January 13, 2010

908 - Alice In Her Own Chains

I saw a girl
who was taking revenge on her own life
by giving herself to anyone who'd
want to take her home
or maybe she was trying
to make some absent guy jealous.

I always felt that I should better
leave her on her own.
The only thing you can do
is to go grab the Whiskey bottle
and start drinking,
pouring her a glass
which could hopefully change her mind for tonight.

Yet She goes to sleep Tomorrow
in a place where she shouldn't

دخترکی را دیدم
که با سپردن خودش به هر کسی که
می خواست او را به خانه ببرد
از زندگیش انتقام می گرفت
یا شاید سعی می کرد
حس حسادت شخصي غائب را برانگیزد.

هميشه احساس كرده ام كه بهتر است
او را بايد به حال خودش گذاشت.
تنها كاري كه ميشود كرد
برداشتن شيشهء ويسكي است
و شروع كردن به خوردن
يك ليوان هم براي او بريزي
شايد امشب نظرش عوض شود.

فردا اما
دخترک به خواب می رود
در مکان و زمانی که نباید

Friday, March 13, 2009

813
Dirty Little Game

As I Close My eyes
All I See is
A Girl Tied to a Bed.i

You Don't Trust Anybody
Until You Really Need to!i

You Gotta Trust Me!
Cuz I Think You need My soul!i

چشمانم را كه مي بندم
تمام آن چيزي كه مي بينم
دختري است كه به تخت بسته شده است.

به كسي نبايد اعتماد كرد
تا زماني كه واقعا نياز داشته باشي!

تو بايد به من اعتماد كني!
چون فكر مي كنم به روح من نياز داري!

Wednesday, October 22, 2008

761
Thumbing My way

Life is a big lie
And Truth is what I make you all believe!

Hope you dont understand the truth, I just said anyway
so everything would stay just right!i

زندگي يك دروغ بزرگه
و حقيقت همان چيزي است كه من شما ها را به باور كردن آن وا مي دارم!

اميدوارم اين چيزي كه گفتم را درك نكنيد
تا همه چيز "راست" باقي بماند!

Saturday, September 27, 2008

746
Suffer Some

Do you agree that
Some Girls are such innocent people
that you'd have no motivation to hurt them?
and some other
are Innocent enough
for you to Hurt them?i

Agree with me when I say
There never existed any innocent human being!
The only difference was in the proportion level of animality & wildness.i

قبول داري
بعضي دخترك ها، آنقدر معصوم هستند
كه آدم انگيزه اي براي آزارشان ندارد؟
و بعضي
براي تو به اندازهء كافي معصوم هستند،
تا مورد آزار قرارشان بدي؟!

اين را هم از من قبول كن
كه در دنيا اصولا آدم هاي معصوم وجود خارجي نداشته و ندارد!
تفاوت تنها در تناسب خوي حيواني و وحشي گري آدم هاست.
Quick Navigation: Home - Facebook - Twitter - Last.fm